تبليغاتX
...درد دل

...درد دل

 

اسم من چست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست ، امشب آماده شدم تا چه کنم یادم نیست ، من که همسایه ی نزدیک شقایق بودم ، پا شدم آمدم اینجا چه کنم یادم نیست ، من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ، و بنا شد که دلم را چه کنم یادم نیست ، من نشانی دل دربدرم را باتو ، از تو پرسیده ام اما چه کنم یادم نیست ، این نوشته غرل کیست که من می خوانم ، اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم یادم نیست .

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم ، به هوس بازی این بی خبران می خندم ، هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم ، خنده ی من از گریه غمگین تر است ، کارم از گریه گذشته است به آن می خندم .


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:46 توسط سنا| |

 

اگر بدانم که دل تنگ مني ، و دلت هميشه با من است دلم را فداي آن قلب مهربانت

مي کنم. 

اگر بدانم که مرا دوست داري و تنها آرزويت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برايت

مي خوانم ترانه عشق را .

اگر بدانم که يک لحظه به من مي انديشي ،تمام لحظه هايم به اين مي انديشم که
چگونه اين همه عشق و محبت را به تو ابراز کنم .

اگر بدانم که به انتظار من نشسته اي ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشين ، من تا

آخرين حد اين انتظار منتظر آمدنت مي نشينم. 

اگر بدانم که برايت ارزش دارم و همه زندگي ات هستم ، تا آخرين نفس به پاي تو

مي نشينم و تا آخرين نفس ، يک نفس فرياد مي زنم دوستت دارم.

اگر بداني که چقدر دوستت دارم دلتنگي که سهل است دلت براي يک لحظه درکنارهم

بودن پرپر مي زند.

اگر بداني که تنها آرزوي من تويي ، روزي صدها بار آرزو مي کني که به آرزويم برسم.

اگر بداني که همه لحظه هاي زندگي ام به تو مي انديشم ، تک تک لحظه ها را

مي شماري و به عشق آن لحظه ها زندگي مي کني.

اگر بداني که برايم يک دنيا ارزش داري ، سفري به دور دنيا مي روي تا به فهمي چقدر

برايم عزيزي.

اگر بداني که مي دانم ، بدون تو مي ميرم ، مرا اين گونه در حسرت عشقت نمي گذاري.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 12:37 توسط سنا| |
 
 
 
 
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : شايد اينطور باشه
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : خيليها مرا دوست دارند
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : واقعا راست ميگي؟
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت :‌ همش الکیه
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : دروغ ميگي
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : لايقم نيستي
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : برو بابا من یار دارم
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت :‌ به من چه که دوستم داری
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : واقع بين باش
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : اين سرنوشته
  گفتم : دوستت دارم       ................    گفت : دوستت ندارم دلم با تو نیست
 
  واسه همینم دیگه دوسش ندارم . . .
 
  یه روزی میرسه که . . .
 
 راستی هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببينی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره


 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:51 توسط سنا| |

 

 

 امشب شب اخرمه مزاحم دلت شدم

   خورشيد فردا مال تو....ببخش كه عاشقت شدم

   بدرقه لازم نداره.....دارم ميرم عزيزترين

   نذار بمونه زير پا......اين اخرين خواهشمه!

    قلبمو.............بردار از زمين!!!!!!!.......

    هیچ میدانی شمع دم مرگ به پروانه چه گفت

    گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی

    سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

   گفت روزی برسد تو نیز خاموش شوی

     شمع اگر پروانه را سوزاند ز خود خیری ندید

         آه عاشق زود گیرد دامن معشوقه را   

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:55 توسط سنا| |

 

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم


با رقیبم شب و روزش به خوشی می گزره

 

 

آهای مردم دنیا آهی مردم دنیا گله دارم گله دارم٬من از عالم و آدم گله دارم گله دارم

آهای مردم دنیا آهی مردم دنیا گله دارم گله دارم٬ من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

شما که حرمت عشق رو شکستین ٬کمر به کشتن عاطفه بستین ٬

شما که روی دل قیمت گذاشتین ٬که حرمت دل رو نگه نداشتین

آهای مردم دنیا آهی مردم دنیا گله دارم گله دارم٬من از عالم و آدم گله دارم گله دارم

فریاد من شکایت یه روح بی قراره روحی که خسته از همه زخمی ی روزگاره

گلایه ی من از شما حکایت خودم نیست٬ برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست

اگه عشقی نباشه آدمی نیست٬ اگه آدم نباشه زندگی نیست

نپرس از من چه آمد بر سر عشق٬جواب من بجز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا آهی مردم دنیا گله دارم گله دارم٬من از عالم و آدم گله دارم گله دارم.

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:41 توسط سنا| |


 

نا کرده گنه در این جهان کیست بگو؟

آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو؟

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو؟

 

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام روزها را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...


 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:57 توسط سنا| |

 

یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه

 خدا رو خواب دید

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع

ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد

از خدا پرسید

 خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم

 و پشت سرم و نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبین

 بهم بگو این رد پاها چیه

خدا گفت

 بنده ی عزیزم یکیش مال خودته

 و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام

بنده: آهان خداجون

 پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم

 با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری

خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی

 اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی


 

 
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:36 توسط سنا| |

 

دیگه باورم شده که رفتی ...
 
دیگه باورم شده که نیستی ...
 
دیگه باورم شده تو رو ندارم ...
 
میدونم که هر چی بگم بی اثره...
 
نمیخوای بدونی که چشمام به دره...
 
با اینکه رفته دیگه ازم دوره ...
 
تو همونی که تورو به دنیا نمیدم ، به جز تو کسیو تو دلم راه نمیدم ...
 
هنوزم عزیزی تو کلبه ی قلبم دوست دارم ...
 
جات همیشه تو خونه ی قلبه منه ... اگه حتی من به پای تو بمیرمم کمه...
 
میدونی عزیزی واسه تو میمیرم دوست دارم...
 
...
...

 

خدا نشونشو از كی بگیرم
دارم دق میكنم بذار بمیرم

اخه هنوزدلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دل تنگی تنگه
چه طور دلش امد از پا بیافتم
بهش نازك تر از گل هم نگفتم
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیر
ای دل صبور و بی كس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر
حالا من موندم همین دو تا چش گریون
موندم تو این كوچه ها آس و پاس و حیرون
حالا من موندم تو شب بی ستاره
منو تو و خاطره ها اشك چشمای منه
خدا ازت میخوام یادش نیافتم
چه حرفایی كه از عشقم شنفتم
خدا اگه نمیشنوه صدامو بهم بگو دلیل گریه هامو
حتی خیانتش به دل میشینه
باور ندارم منو تنها میذاره
دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست روزگار
حالا فقط من موندم و این چشای خیس
هر چی به من بگی واست همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیر
ای دل صبور و بی كس من
اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:48 توسط سنا| |

 

 

 

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:37 توسط سنا| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

و  ندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقت به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم ،مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم دز حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم  امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد عشقش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

 راستی فردا جمعه تولد۲۲ سالگیمه.تبریک نمی گین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:48 توسط سنا| |