نا کرده گنه در این جهان کیست بگو؟
آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو؟
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام روزها را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...
_____________.____________________._____________
یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه
خدا رو خواب دید
و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع
ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد
از خدا پرسید
خدایا هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم
و پشت سرم و نگاه میکنم
دوتا ردپا میبین
بهم بگو این رد پاها چیه
خدا گفت
بنده ی عزیزم یکیش مال خودته
و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام
بنده: آهان خداجون
پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم
با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری
خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی
تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی
اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی
سختیها رو تحمل کنی
خدا نشونشو از كی بگیرم دارم دق میكنم بذار بمیرم اخه هنوزدلش از جنس سنگه هنوز دلم واسه دل تنگی تنگه چه طور دلش امد از پا بیافتم بهش نازك تر از گل هم نگفتمباور ندارم منو تنها میذاره دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیستلعنت به تو ای دست روزگارحالا فقط من موندم و این چشای خیسهر چی به من بگی واست همون میشمفقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیرای دل صبور و بی كس من اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیرحالا من موندم همین دو تا چش گریونموندم تو این كوچه ها آس و پاس و حیرونحالا من موندم تو شب بی ستارهمنو تو و خاطره ها اشك چشمای منهخدا ازت میخوام یادش نیافتم چه حرفایی كه از عشقم شنفتم خدا اگه نمیشنوه صدامو بهم بگو دلیل گریه هاموحتی خیانتش به دل میشینهباور ندارم منو تنها میذاره دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیستلعنت به تو ای دست روزگارحالا فقط من موندم و این چشای خیسهر چی به من بگی واست همون میشمفقط یه بار دیگه بیا و دستامو بگیرای دل صبور و بی كس من اون نمیاد دیگه پیشت بهونه نگیر
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازمنمیدانمنمی دانم خداوندا.در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازمنمی دانم خداوندابه جان لاله های پاك و والایت نمی دانمدگر سیرم خداوندا.دگر گیجم خداونداخداوندا تو راهم ده. پناهم ده .امیدم خداوندا . كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانمدگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.چرا پنهان كنم در دل؟چرا با كس نمی گویم؟چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشندولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزددگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان استخداوندا نمی دانمنمی دانم و نتوانم به كس گویمفقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم به پو چی ها رسیدم منبه بی دردی رسیدم منبه این دوران نامردی رسیدم مننمیدانمنمی گویمنمی جویم نمی پرسمنمی گویندنمی جوندجوابی را نمی دانمسوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویندچرا من غرق در هیچم؟چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی دهكللام آشنایی دهخدایا آشنایم دهخداوندا پناهم دهامیدم دهخدایا یا بتركان این غم دل راو یا در هم شكن این سد راهم راكه دیگر خسته از خویشمكه دیگر بی پس و پیشمفقط از ترس تنهاییهر از گاهی چو درویشمو صوتی زیر لب دارموبا خود می كنم نجوای پنهانیكه شاید گیرم آرامشولی آن هم علاجی نیستو درمانم فقط درمان بی دردیستو آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و ندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقت به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم ،مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو،من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم دز حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد عشقش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم...
راستی فردا جمعه تولد۲۲ سالگیمه.تبریک نمی گین
آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکنه دل دیگری او را سیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی چند تاخیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است. شاید موعد قرار تغییر کرده است. خندید به سادگی ام آینه و گفت: احساس پاکتو زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن می گویی؟ گفت خوابی! سالها دیر کرده است.در آینه به خود نگاه می کنم. آه، عشق تو عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آینه که منتظر نباش. او برای همیشه دیر کرده است.
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟گفت آغازش سراسر بندگیستگفتمش پایان آن را هم بگوگفت پایانش همه شرمندگیستگفتمش درمان دردم را بگوگفت درمانی ندارد، بی دواستگفتمش یک اندکی تسکین آنگفت تسکینش همه سوز و فناست
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی
گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد
جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت
امشب دلم میخواهدبه كسی بگویم" دوستت دارم"تو نهراس و آنكس باشبگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارمبگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواندبگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهمبگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنمبگذار در تاریكی به تو لبخند بزنمنگذار زمان از دستم برودو تو را درنیابممیخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشدكمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنمكه جز تو كسی نیستهمین یك امشب را بگذار نقش بازی كنمنقش حقیقت را ...همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام
عشق چيست؟ چه واژه ي غريبي ! چرا همه عاشق مي شوند ؟ چرا عاشق ها جدا مي مانند ؟ چرا عشق به معناي رنج و عذاب و جدايي است ؟ آري من عاشق شدم ،عاشق تر از همه مي دانم كه باور نمي كني . اما من عاشقم ، عشقي كه هيچ وقت نميميرد ! عاشقي كه هيچ وقت عشقش را فراموش نمي كند،عاشقي كه معشوقش از عشق او نسبت به خودش خبر ندارد . عاشقي كه حتي نميداند كه معشوقه ي او عاشقش است يا نه ؟ نمي ترسم از هيچ چيز نمي ترسم از هيچ كس برای رسيدن به او هراسي ندارم . نه ، نمي توانم فراموشش كنم ,با او زنده ام با او نفس مي كشم دردنيا تنها اوست كه دوستش دارم . وقتي كه شبها گريه ميكنم آرزو ميكنم بميرم نمي دانم شايد نبايد به اين زودي عاشق ميشدم ، ولي شدم در يك لحظه عاشقش شدم يك عشق پاك . هر شب آرزو ميكنم از هر راهي كه شده خبري از او به من ميرسيد كه آيا دوستم دارد يا نه ؟ اگر فقط اين را مي فهميدم . اگر عاشقم بود عاشقش هستم ولي اگر عاشقم نبود گفته بودم كه اگربوسه دهي توبه كنم كه دگربارازاين گونه خطاها نكنم بوسه اي چوبرداشت لب از روي لبم توبه كردم كه دگرتوبه بيجا نكنم
خدا خدا به تو پناه آوردم
موی سفید روی سیاه آوردم
ولی بازم به دستته نگاهم
میخوام برام دونه بریزی دوباره
دلم خوشه یکی هوامو داره
یکی که بی منت مهربونیش
تو قلمبه صدای آسمونیش
خدا من،منم که در میزنم
رو در و بوم تو پر میزنم
منم کبوتری غریب و خسته
که حالا روی بوم تو نشسته
می خوام که از پیشت منو نرونی
منو غریبه با خودت ندونی
About Me
______._____._____.______
Archive
link me
DESIGN BY